چهارشنبه ششم فروردین 1393
 

هر چه فکر میکنم یادم نمی آید که حتی روزی گذرم به بانک اقتصاد نوین افتاده باشد...

از کجا فهمید امروز زادروز من است و باید تبریک بگوید و این شماره موبایل من است و ....


لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:12  توسط طاها  | 

_________________________________________________________________________________________________

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392

خدایشان  لعنت کناد که عید برای شیعیان نگذاشته اند...

فرمود: شیعتنا خلقوا من فاضل طینتنا فرحوا بفرحنا و حزنوا بحزننا...

خوش به حالمان...ریشه مان معلوم است



لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:12  توسط طاها  | 

_________________________________________________________________________________________________

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392

برای ما که در این شهر ساکنیم امروز توفیر دارد با خیلی ها...

احساس از دست دادن صاحبمان را داریم...

و الحق و النصاف که خوب صاحبی ست...مهربان پناهی ست برای مجاورین و زائرین...

اینکه عمه خطابش میکنم کار مرا سخت میکند...خاک بر دهان من که چنین احساس راحتی دارم با این بانو...

یا فاطمه الشفعی لنا فی الجنه..که تو منزلت بالایی داری

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:55  توسط طاها  | 

_________________________________________________________________________________________________

دوشنبه چهاردهم بهمن 1392

فرمود نعماتی هست که نسبت به آنها حواسمان نیست...

-. بوی مرده از نعمات است...اگر مردگان پس از چند ساعت بوی بد نمیگرفتند هیچ کس عزیزش را دفن نمیکرد ...و جهان پر بود از مردگان در کنار انسانهای زنده...به نظر من ترس را هم اضافه باید کرد..ترس از مرده هم نعمت است..اینکه بعد از چند ساعت میترسی به چهره مرده عزیزترین کس خود نگاه کنی...نعمتی است تا زود میت به خاک سپرده شود...

-. فراموشی خاطرات و وابستگی ها به متوفی...عجیب نعمتی است..تمام کسانی که روز دفن قصد دارند با میت به قبر روند و با او دفن شوند چهلم لبخند بر لب دارند و سال بلند میخندند و بعد هم یادشان میرود...

....

فکر کن اگر این برف سیاه بود...چه نعمت سپیدی..الحمدلله رب العالمین


لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:9  توسط طاها  | 

_________________________________________________________________________________________________

چهارشنبه نهم بهمن 1392

در دنیا اگر خودت را مهمان حساب کنی و حق تعالی را میزبان، همه غصه‌ها می‌رود، چون هزار غصه به دل میزبان است که دل میهمان از یکی از آنها خبر ندارد. هزار غم به دل صاحبخانه است که یکی به دل مهمان راه ندارد. در زندگی خودت را میهمان خدا بدان تا راحت شوی. اگر در میهمانی یک شب بلایی به تو رسید شلوغ نکن و آبروی صاحب‌خانه را حفظ کن. اعمال هر کس به اندازه معرفتش قیمت دارد، خلوص عمل بسته به میزان معرفت است، اعمالی که از محبت سرچشمه می‌گیرد خلوصش بیشتر است.

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:33  توسط طاها  | 

_________________________________________________________________________________________________

دوشنبه سی ام دی 1392

شاید چندان مهم نباشد..که هست..

خبر فارس مو بر تنم سیخ کرد و اشک را به گوشه چشمانم آورد...

"غنی سازی 20 درصد متوقف شد"...

از امروز چرخ سانتریفیوژها را نمیچرخانیم تا چرخ کارخانجات بچرخد...بسم الله...آقای رئیس جمهور حقوقدان...این گوی و این میدان..

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:51  توسط طاها  | 

_________________________________________________________________________________________________

شنبه بیست و هشتم دی 1392

این حکایت را امام صادق علیه السلام تعریف میکنند...

روزی یکی از یاران رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) ایشان را با لباس کهنه دید و دوازده دینار به ایشان هدیه داد تا لباسی نو تهیه کنند..

امیر المومنین(علیه السلام) مسئول خرید لباس نو شدند...به بازار رفته و تمام دوازده دینار را دادند و جامه ای خوب خریداری شد..

پیامبر (ص) فرمودند کاش ارزانتر میخریدی و ببین فروشنده لباس را پس میگیرد یا خیر...که لباس پس داده شد...

و آن دو بزرگوار با هم به طرف بازار رفتند برای خرید جامه ای ارزانتر..

بین راه کنیزی در حال گریه حواس ایشان را به خود جلب کرد و موضوع گم شدن چهار دیناری که اربابش داه بود برای خرید لباس را مطرح نمود..پیامبر(ص) چهار دینار از دوازده تا را به او دادند و فرمودند برو لباس اربابت را بخر...

خود ایشان لباسی چهار دیناری خریدند و در راه بازگشت مرد عریانی که تقاضای لباس میکرد این سعادت را داشت که پیامبر (ص) لباس نو را در آورده به او بدهند و خود همان لباس کهنه را بپوشند...

و با چهار دینار الباقی لباسی دیگر خریدند...

در برگشت همان کنیز لباس به دست مانده بود از ترس دیر شدن به ارباب چه بگوید که پیامبر(ص) همراهیش کردند تا خانه و وساطت او را نمودند...ارباب او به یمن حضور رسول خدا(ص) کنیز را آزاد نمود...

و پیامبر(ص) به امیر المومنین(ع) فرمودند چه دوازده دینار با برکتی..دو نفر را لباس پوشاند و کنیزی را آزاد کرد..


لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:51  توسط طاها  | 

_________________________________________________________________________________________________

شنبه بیست و یکم دی 1392

جمعیت انبوهی که اربعین خود را به کربلا رسانده بودند باعث میشد تا بیش از یک ساعت زمان ببرد تا از جایی مثل تل زینبیه خود را به درب ورودی زوار برسانیم...و ما هم تل زینبیه بودیم با وقت کم..

این طرف ، درب قبله مخصوص هیاتی بود که قبل تر لیست ارائه داده بودند و در حصاری وارد صحن حرم میشدند به نوبت..

قصد کردیم که برای رسیدن زودتر به داخل حرم با دسته ها وارد شویم..که به خاطر وجود حصار و مامور امکان چنین اقدامی وجود نداشت..پشت طناب ایستاده بودیم که به ناگاه مامور مربوطه طناب را بالا کشید و گفت وارد دسته شوید..باورش سخت بود اما ما را راه دادند..

چند سالی است پشت شیشه ماشین نوشته ام "هیهات منا الذله"..

چشم باز کردم و دیدم از بین این همه دسته عزادار وارد دسته ای شده ام که شعارشان"هیهات منا الذله" است..و با همین شعار وارد حرم شدم..باورش سخت بود اما مرا راه دادند...با شعار "هیهات منا الذله"...


لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:15  توسط طاها  | 

_________________________________________________________________________________________________

چهارشنبه یازدهم دی 1392

قربان این همه حکمت ...

وارد حرم ایوان طلای مولایمان که شدیم...فراز های اذن دخول مولا توجه حقیر را به نکته ای عجیب جلب کرد...

از ابتدا تا انتهای آن سلام به رسول خداست...گویی به حرم نبوی وارد شده ای..

و این یعنی ...

بارها گفت محمد که علی جان من است...هم به جان علی و جان محمد صلوات...

یا رسول الله یا امام الرحمه..یا سیدنا و مولانا..


لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:18  توسط طاها  | 

_________________________________________________________________________________________________

شنبه هفتم دی 1392

شرح ماوقع و نگاشتن آنچه بر ما گذشت حتی گوشه ای از زیبایی ها را نمیتواند نشان دهد...

اما مینویسم تا یادم بماند کجا بوده ام و چه گذشته است بر ما ....(جزییات این سفر در نوشتار نمیگنجد...)

شماره ها بر اساس روزهای سپری شده...

1.چهارشنبه شب ساعت 21...میدان مفتح..دوستان و خانواده هایشان و یک ماشین ون که قرار است ما را تا مهران ببرد..

مسافرین:امیر عباس خاقانی/مهدی پیشوایی/محمد بهرامی/محمد جواد قمی الاصل/سید مهدی طباطبایی/سید جلال امیر عطایی/سجاد سبحانی/من

تعداد 3000 تسبیح حسب خواسته موحد توسط همکارم محمودی خریداری شد و به ما رسید برای بردن به عتبات و پخش کردن بین زایرین پیاده..و کوله هایی که هر نفر با خود آورده بود مضاف بر چمدان مهدی طبا...

ساعت 22 حرکت..شام هر کس بجز من چیزی آورده است...میهمانی شروع شد..راننده اهل عمل و جاده برف گیر و چرخیدن ماشین در جاده و ....

2. صبح ساعت حدود  9 صبح میدان اول شهر مرزی مهران..که قبل از آن در کرمانشاه صبحانه دوستان صرف شد...نماز صبح نم نم برف و باران مخلوط بود و سرما سخت سوزان...

با هماهنگی قبلی صورت گرفته با شخصی به نام محمدی(از میهمانان موحد در نجف) توسط پاترولی که کپسول های گاز در پشت آن جایمان را تنگ کرده بود از دو گیت اول رد شدیم و به مرز رسیدیم...

مرز ایران با آسانی مهر خروج زد و وارد خاک عراق شدیم..لبیک یا حسین اول آنجا تمام وجودمان را لرزاند...فشار جمعیت و پریدن من و م.پیشوایی و محمد از بالای دیوار بتنی مرز و ...عبور از کنار سوله انتظار ...پیدا کردن یکدیگر...ازدحام نا امید کننده پشت شیشه های شکسته شده مامورین مهر ورود زن عراقی جهت زدن مهر ورود..نا امیدی...تماس با موحد و هماهنگی با کسی که نشانه رمز ام فاروق بود(که فهمیدیم عمر فاروق بوده نه ام فاروق)...ساعت 17...ترمینال نجف...ماشین کم و مسافر زیاد...یک ماشین عراقی خوب و جا شدن همه ...حرکت به سوی نجف..نماز در یک حسینه بین راهی که تعدادی زائر ایرانی را پذیرا بودند...کمی جلو تر بین راه شام با علی علی گود گونه پاکستانی ..برنج و خورشت بامیه اگر اشتباه نکم...حرکت...ساعت 23 نجف اشرف...حی سعد..ساحه جمال..بیت موحد..شام مرغ کنتاکی با مخلفات مبسوط و اتاقی که در انتهای سالن به ما اختصاص داده شده بود...

خانه موحد:یک زیرزمین حسینه مانند..با جای خواب برای حدود 70 نفر زائر که میگردند از شهر و گاراژها می آورندشان...شام مفصل و صبحانه بوفه آزاد...سالاد میوه..حمام... سنگ تمام

3.صبحانه بوفه آزاد(کوکتل خیلی دوست دارم)..ظهر حرم حضرت امیر...نماز در حرم..رکعت اول نماز شانه ام بوسیده شد..نماز که به اتمام رسید سید کمال حسینی را دیدم سمت راست خود ..جا نداشت..از مولا خواسته بود..در آن ازدحام مرا ببیند و من دوستی داشته باشم که خانه اش مبیت شده باشد...آدرس دادم و آمدند آنجا..امیر بیرون ایستاد و از کفش هایمان مراقبت کرد..نهار کباب کوچک عراقی میهمان موحد...عصر به همراه موحد پیاده از کنار مسجد سهله در مسیر نخلستان به سوی کربلا..نماز مغرب و عشا بین راه در خانه ای که هیچ نداشت جز صفای دل و جلال پیش نمازمان شد...زیبایی ها شروع شده بود..حال و هوای دوستان را نمیتوان بیان کرد..حدود ده کیلومتر رفتیم و یک شرطه مهربان برایمان ماشین گرفت و برگشتیم مسجد سهله...نیم ساعت ماندیم و موحد را مرخص کردیم و با یک سه چرخه راهی مسجد کوفه شدیم...بماند که چقدر چای عربی خوردیم...چقدر پذیرایی می شدیم و چقدر به زور ما را به خانه هایشان میبردند...سرد بود..مسجد کوفه..مختار و هانی و میثم..نماز در دو مقام امام زین العابدین(ع) و توبه...خنده دوستان و ...محراب ...

برگشتن به حی سعد..شام الویه مفصل..رفتم حرم با جواد..وفای به عهد به مسعود(خواندن امین الله)..خواب در کنار ضریح..

4.آغاز پیاده روی...مسیر نخلستان رای بیشتری آورد و از مسجد سهله شروع کردیم.. تسبیح ها را همان تقاطع ابتدای مسیر پخش کردیم و گم شدیم...با تلفن تقریبا نمیشد کسی را گرفت...یک ساعت ماندیم تا یکدیگر را یافتیم...حرکت مجددا آغاز شد..نماز ظهر بیت شیخ عشیره..نهار همان جا..برنج و خورشت لوبیا عربی...چای و ...

یادآوری:زیبایی های مسیر را قصد نوشتن در این سفر نامه ندارم..جدا گانه به فضل خدا ...

ادامه مسیر...غروب رسیدیم به محلی به نام سد کوفه..ماندیم و شام خوردیم و خوابیدیم...حدود 30 کیلومتر آمده بودیم...با چه محبتی شام مرغ آورد و خرمای ارده زده را کلا به اتاق ما منتقل نمود..تلویزیون هم داشت که شبکه فرات را چند دقیقه ای به تماشا نشستیم..بین الحرمین را نشان میداد...

5.تقریبا بعد از نماز صبح حرکت...صبحانه همان جا چای و کعک...جلوتر در مسیر نخلستان یکی از دلچسب ترین صبحانه های عمرم فقط چند دقیقه بعد از اینکه ابراز گرسنگی کردم...نیمرو با بان داغ تنوری...چای..مهدی طبا جلوتر رفته بود و بعضی عقب تر بودند..کم کم پاها مشکل ساز شده بود و تاول پای امیر و مهدی طبا جان گرفته بود...پای من هم ...

نخلستان: یک طرف فرات و طرف دیگر درخت نخل...بین اینها خانه ها و موکب های عرب ها...میگفتند هذا طریق انصار الحسین علیه السلام

مقداری که آمدیم شماره تیر های بین راه نمایان شد.تیر 1020 یعنی 1020 تیر تا کربلا(شماره گذاری این مسیر برعکس راه اصلی)..قرارمان شد تیر 900 برای نهار و نماز...من و سجاد و مهدی طبا و پیشوا و جواد نماز بین راه خواندیم..جایی که ماهی خوردیم..استخوان شست پا تیر میکشد تا ساق و زیر زانو... جوراب در آورده بودم و پایم را میمالاندم که جوانی عرب آمد و با پماد دیکلوفناک شروع کرد مالاندن پای من و ماساژ دادن..همان جا یک چوب نخل به دستم دادند و شد عصای من و مهدی طبا تا آخر سفر که از ترس غر غر بچه ها در آخرین منزل سفر گذاشتم بماند(بلند بود)...رسیدیم تیر 900..تاول پای دوستان ترکیده بود..نهار همان جا خوردیم و قرار بعدیمان شد تیر 250..پیاده یا سواره..هر وقت که رسیدیم..

من و طبا و سجاد و پیشوا با هم..الباقی جداگانه هر کدام یکجای مسیر..

غروب شد و نماز جایی خواندیم که آب سرد آفتابه را با آب جوش مخلوط کردند ...گفتیم شام نمیخوریم و نهاتا برای چهار نفرمان یک بشقاب بیاورید...قبول کردند..بعد از نماز با یک سینی بزرگ مواجه شدیم پر از برنج و مرغ و نان...گفتند یک بشقاب است...رویمان کم شده بود...خوردیم و کلی هم ماند از آن...موبایلم را دادم به یکیشان برد شارژ کرد و وقت حرکت آمد تحویلم داد..لعن صدام میکردند و ..میگفت هذا برکت الحسین شینو زاحمکم...لا زحمت...هوا سرد شده بود و کسی پیاده نمیرفت...پایمان هم توان حرکت نداشت...سوار ماشینی شدیم که سجاد(مترجم ما) به او گفت ما را ببر تیر 250..گفت تا یک جا که ممکن باشد میبرمتان...مقداری که آمد جاده را عوض کرد و به تاریکی افتادیم...نگو ما را دارد میبرد جاده اصلی...پیاده که شدیم عظمت مسیر اصلی و ازدحام جمعیت را دیدیم...شب مسیر اصلی ده برابر روز نخلستان آدم در راه بود...به زور فهماندیمشان که ما میخواهیم به آنطرف برگردیم...نگو آن جاده مستقیم نیست و تیر 250  بعد از شهر طویریج قرار دارد که باید پیاده میشدیم و بعد از طویریج خودمان را میرساندیم به 250...بالاخره رسیدیم 250(با اتوبوس و سواری و ...کمک پلیس و ...)..محمد بهرامی خودش را رسانده بود با شرح حالی شبیه ما...از امیر و جواد و جلال بی خبر بودیم...نه پیامک میرسید..نه تلفن متصی میشد...دو ساعت طول کشید تا رسیدند..امیر 700 مانده بود..جواد620 و جلال آخرین تیر مستقیم قبل از سیطره یعنی 482...با چای و آتش یکی از موکب ها گرم میشدیم...به هم که رسیدیم جان ها تازه شد...

با ماشین پلیس تا 200 رفتیم و دنبال جا میگشتیم میان آن همه موکب پر از زائر..یکی ما را برد آن دست جاده و در موکب گرم و بزرگ خوابیدیم...

6.صبح نماز خواندیم و یک ساعتی خوابیدیم...صبحانه خامه از شیر گاو میش و نان تنوری و چای شیرین توسط صاحب موکب..پیرمردی که تا نام حسین می آمد گریه میکرد و چند دهانی برایمان خواند...پسرش پنچ بچه داشت...مست شده بودیم...در و دیوار موکب پر بود از عکس همه علما و مراجع شیعه..هر کس که فکرش را بکنی...چقدر لعن صدام کرد...میگفت تنها قبیله ای که با امام نجنگیده بنی اسد است و افتخارش این بود که از بنی اسد است...

راه افتادیم..تیر 200 به سمت کربلا..ازدحام جمعیت نمایان شده بود...ترافیک انسانی مانع از سرعت میشد و قرارمان شد تیر 50...سیطره ها را پشت سر گذاشتیم و نماز تیر 50 ایستادیم...وارد کربلا شده بودیم...فوج فوج جمعیت وارد میشد...دیگر فقط یک صدا به گوش میرسید لبیک یا حسین...نهار قورمه سبزی با ماست پگاه...خوابیدیم تا غروب و بعد از نماز مغرب در آن شلوغی راه افتادیم به سمت حرم...حتما گم میشدیم از هم پس قرارمان شد تیر 20..یعنی یک کیلومتری حرم..با چند دقیقه این طرف و آن طرف همه رسیدیم جز امیر...نیامد که نیامد..جلال ماند و ما رفتیم ..قرار شد امیر برگردد و منتظر خبر ما بمانند که کجاییم و بیایند...آن کسی که جا معرفی کرده بود را نشد پیدا کنیم و کلی هم از حرم هم دور شده بودیم....محمد امام را خطاب کرد که ما جا میخواهیم...عربی خوش تیپ آمد و ما را برد به خانه خودشان...با ماشین حدود 5 کیلومتر آن طرف تر و گفت صبح می آورمتان حرم(من و مهدی تا ماشین سوار موتور شدیم)...خادم کفشداری حرم بود..اتاقی حدودا 20 متری که دور تا دور آن عرب نشسته بود...نحوه پذیرایی و تحویل گرفتنشان در این جملات نمیگنجد و بماند...عرب ها رفتند و به اصرار صاحب البیت دوش گرفتیم و سفره شام پهن شد...چلو با مرغ خانگی و سوپ عالی و سالاد و نوشابه...خواب آسوده..جواد خواست دست بشوید..حرکت سریع پسر صاحبخانه برای باز کردن شیر آب گرم تا برسد پای روشویی کلی شرمندگی برایمان داشت..تا کجا میهمان نوازی..مهدی طبا میگفت اینها را باید بستری کرد...مشکل دارند...زیادی خوبند..تو چه کرده ای با اینها حسین جان...

7. نماز صبح..صبحانه خامه..تخم مرغ آب پز..نان تازه...چای شیرین عربی...آن دو دوست جامانده از ما شب گذشته را عجیب گذراندند...سرما...دیدن مسعود خاقانی در دفتر شبکه امام حسین علیه السلام...زیارت حسابی و خواب در یکی از موکب ها و برگشتند به طرف نجف..حرکت کردیم به طرف حرم..توان نوشتنم نیست که چه شد..انقدر بگویم که چشم باز کردم دیدم جلوی ضریح شش گوشه  ایستاده ام...قرارمان تل زینبیه بود..یک ساعت امام حسین و چهل دقیقه حضرت ابالفضل..اول را سجاد مراقب اثاثمان بود و دوم را محمد بهرامی..اجرشان بیش باد...برگشتیم و نماز سه کیلومتری حرم خواندیم...فوج فوج جمعیت دیروز و اول صبح داشتند از کربلا خارج میشدند...حدود ده کیلومتر پیاده برگشتیم به سوی نجف(یک تیکه موتور سه چرخه سوار شدیم)...به کامیون های بزرگ زرد رنگ رسیدیم و همانند تشنه ای که آب یافته باشد دوان دوان خود را رساندیم و سوار شدیم و تا عمود 600 ما را برد..سوار شدیم از آنجا با دو ماشین سواری و به حی سعد رسیدیم...ساحه جمال ..بیت موحد...شب شده بود و سید احمد دارستانی و سید محمد جوادی و برو بچه های شاعر هم آمدند...شام خوردیم...رفتیم حرم مطهر حضرت امیر...

8. صبحانه کوکتل...نماز ظهر..حرکت به طرف کاظمین و بغداد...ختم عمه موحد و زیارت امامین کاظمین...باور کردنی نبود رفتنمان به کاظمین...نهار ماهی عروس بغداد دودی ...بهجه امام باقر(دفتر شیخ حمودی)...شب نماز مغرب و عشا حرم و عکسی یادگاری که شش نفری گرفتیم پشت به دو گنبد و همان لحظه به چاپ رسید...وصف حال نمیگنجد در کلمات..قلیان با عباس عامری در کافی شاپی در بغداد...لوکس و شیک..خواب در دفتر ..حی کراده

9.حرکت به طرف گاراژ از دفتر به قصد مرز مهران..خروج آسان...ون تا قم...همسفر یک سید معمم دیالیزی که چشمی نداشت و قلبش باید عمل میشد و کبدش مشکل داشت...به عشق ارباب میرفت زیارت...

شاید چشمه های ناب سفرمان را به همراه عکس روزی در اینجا قرار دهم...فقط یک جمله عرض کنم..روز شمار معکوس تا اربعین سال آینده را شروع کرده ایم...حرکت 15 آذر 93..هر که دارد هوس کرب بلا بسم الله..



لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:48  توسط طاها  | 

_________________________________________________________________________________________________