تبليغاتX
!فقط مال تو
سی ام مهر 1386
سلام.

انقدر دلتنگم که گویی احدی نتواند که بلندم سازد.الان که در حال نوشتن هزیانهای ذهنم هستم ره به ره داره اس ام اس میاد که طاها چته؟نمیدونم از کجای حروف معلوم میشه که چه مرگم؟بی خیال.

اینا رسم روزگار            همشون کار خداست حکمتی داره

شماها که خوبین.به من میگه کدوم آرایشگاه.این یه شامپوی معمولی نیست.............

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم            جدا از اینکه بن بست بود .چه سری می شکاند دیوارش.به جان هر چی مرد :میگن مردا نامردن.فارغ از هر مرده باش و زنده باش......................

*-*-*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:30  توسط طاها  | 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

سی ام مهر 1386

كتاب حافظ باز.ورقهای تاروت پهن.فنجان قهوه واژگون.من به كف دست خود خيره گشته ام.و به سياهی چشمانم در آينه،همان گونه كه دوستی و قتی برايش از خودش می گويم...به من نگاه می كند و مرا در پس ِ خودم جستجو می كند.پس چرا كسی از من ، برای خودم نمی گويد؟سنگينی بار تجربه های گذشته و وحشت بی پايان آينده های نا معلوم.تقريباً چيزی از لذت حال برايم به جا نگذاشته است.آنچه را كه هم اكنون احساس می كنم با شنيدن سر گذشت تلخ نزديكانم بی درنگ به سايه ای سنگين و سياه رنگ می بازد و بر روحم چادر می زند  ...

آن زمان كه طفل كوچك و بی خيالی بيش نبودم.از تاريكی وحشت زيادی داشتم،هميشه احساس می كردم كه در ميان سياهی حضور مبهمی مرا در بر می گيردو اينك بعد از همهء اين سالهاآن تاريكی مطلق همچون حفره ای مرا به درون خودش می كشدحتی جرأت نمی يابم كه دست خود را چون نابينايان،برای درك محيط اطراف دراز كنم.از وحشت دست پليدی كه ممكن است دستم را در دست بگيرد- می ترسم -

چه كسی باور می كند منی که در جمع -دوستانش  هميشه بر گِردش حلقه زده اندچقدر تنهاست و همچون خرگوشی فراری از ترس..در درونش می لرزد.رسوايی قصه زندگی مرا بر سر كوچه ها در نجوايند...پسرک ديوانه ای كه زندگيش را بر سر زندگی از دست رفتهء آدمهايی شرط می بندد كه كم ازاشباحی كه در تاريكی احساس می كند ندارند.آدمهايی كه در تاريكی در كمين اند تا روح او را تكه تكه بربايندآدم هایی كه سياهی ميان ديدگانشان همچون همان حفره ای است كه در كودكی او را به سمت خودش می كشيد.آدمهايی كه درونشان سرد و يخ زده است...وحرارت سوزان تن او هيچ چيز را در آنها تغيير نمی دهد

* * *

به تكهء سفالينه ای خيره گشته ام به قدمت و كهنگی ِ آن به لكه های آبی روشن شفاف آن كه چگونه هنوز..زنده است.و روح آشفته شخصی كه آن را برای من هديه آورده است به او كه چون من همآره زندگيش را در وادی ديگری جستجو كرده است از چيزهايی كه برای من به يادگار آورده است؛از اين سفالينه كهن،از آن زنگ خوش صدا..و آن گلوله سربی،می پندارم كه به حتم آنچه را كه جستجومی كند،اگر چه نه به تمامی ولی يافته است امّا من چطور؟تا به كی اينچنين گيج و آشفته و گمم.از ترس و خستگی پُرم چشمانم را می بندم و می انديشم كه اين باربگذارم كه اين حفرهء سياه يكبار و برای هميشه.مرا به درون خود كشداحساس می كنم كه ديگر توانی برای مقاومت ندارم...و نه حتی حسی برای فراردر اولين شب سياه در سياهی ديدگان،اولين كسی كه در تاريكی شب به صدای من گوش می سپارد...

او....................

*-*-*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:37  توسط طاها  | 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

بیست و نهم مهر 1386
.
..................
*-*-*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:37  توسط طاها  | 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

بیست و هفتم مهر 1386
کودکی که بازی می کند گاهی گم میشود.اما کودکی که گم میشود هرگز بازی نمی کند.

و من در میان این همه نگاه گم شده ام.یکی بیاد تو اشیاء گم شده بگرده

*-*-*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:48  توسط طاها  | 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

بیست و هفتم مهر 1386

 


دوست. رفیق. یار. غمخوار.
همیشه در جستجوی خویشم، در یافتنِ دوستان. دوست یعنی آینه... اما این آینه به چه کارِ سنگ می‌آید؟
ـ شکستن!
آینه اگر رو در رویِ هم‌چون خودی باشد، ابدیّتی را نمودار خواهد ساخت. و سنگِ لمیده بر دیگر سنگ‌ها، تنها رخوت را در چشم‌ها فرو خواهد کرد.
ـ پس چه؟ سنگی باشم که سری را نشکسته؟
سنگ هم هرچه بزرگ‌تر باشد، باوقارتر است. کدامین کوه آیا قدم رنجه کرده برای خُرد کردنِ چیزی حقیرتر از خود؟ کوه پابرجاست و آن را که حرمتش نگاه نمی‌دارد، چاره جز درافتادن از دامانش نیست!
ـ هه! از دامانِ خود درافتادی، مردِ نحوی؟
ـ آری! من از خویش فروافتادم و غوطه خوردم. غوطه‌ور شدم در دریایی که پایابش نبود... بارِ خویش در دریایِ نفس‌پرستی افکندم و بر آن سوار شدم، باشد که این کَلَک نجاتم دهد... بار غرقه شد و من غوطه خوردم...
ـ پس آنگاه چه شد؟
***
مانندکردنِ دوست به آینه، نوعی نگاه به دوست است که کامل نیست؛ این دید و این دیدن، نقشی جز نموداری از برای یار قائل نیست.
دوست آن باشد که گیرد دستِ دوست... دوستِ من آن کسی است که خود را در چهره‌اش می‌بینم و دست در دستش می‌نهم تا مرا فرا ببرد. فرا ببرد از خویش.
***
ـ آن شد که شد!
بهترینِ دوست‌ها مرا نجات داد... اما بیمِ آن دارم که به سنگِ خویش، دلِ چون آیینه‌اش را بشکنم. یا رب! مباد!

*-*-*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:19  توسط طاها  | 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

بیست و چهارم مهر 1386
شط        رنج

همیشه برد خواه تو.همیشه مات خواه من

بچین دوباره میزنیم.سفید تو سیاه من

 

ستاره های مهره و مربعات روز و شب

                                          نشسته ام دوباره روبروی قرص ماه من

 

پیاده را دو خانه تو  و  من یکی نه بیشتر

                                        همیشه کل راه تو.همیشه نصف راه من 

 

تمسخر تکان اسب و اندکی درنگ تو

                                           گناه و دست بر پیاده .باز هم گناه من

 

یکی تو  و  یکی  من و  یکی تو  و  یکی نه من

                                      دوباره رو سفید تو دوباره رو سیاه من

 

دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و

                                     دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من

 

تو برده ای و من خموشم که در نبرد زندگی

                                   تو هستی و نمانده هم دمی بدون شاه من

                                                                                "غلامرضا طریقی"

*-*-*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:31  توسط طاها  | 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

بیست و سوم مهر 1386

بگذار بعد از این

تنها

پیشانی تو را بسرایم!

*

حرفی است عامیانه که می­گویند:

«تقدیر هر کسی را

از پیش، روی لوح جبینش نوشته­اند.»

بگذار عامیانه بیندیشم

پیشانی تو شاهد این راز است

بر روی آن خطوط موازی

زخم تو نکته­ای است که باید خواند

در امتداد پرواز

زخم تو مثل نقطه­ی آغاز است

 

بگذار عاشقانه بگویم!

بر صفحه­ی جبین تو

آن نقطه

آن خطوط موازی است

که سرنوشت قوم را شکل می­دهد

 

پیشانی تو

تفسیر لوح محفوظ

پیشانی تو سوره­ی نور است

این راز سر به مهر قدیمی

از دستبرد حادثه دور است!

*

بگذار بعد از این

تنها

پیشانی تو را بسرایم!

(قیصر امین­پور)

*-*-*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:6  توسط طاها  | 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

بیست و سوم مهر 1386

دست­هام باز می­لرزد. چشم­هام باز خشکیده. شب، باز دراز است. آی! با تو ام! سنگِ سرخورده! دیدی چه شد؟ بادا باد! آی خدا! از تو طلب کرده­ام! یا راهی بگشا، یا چنان کنم که سنگ با شیشه!

 

سه سنگ بر مسیر دیده­ام. این جاده به بقعه­ی بی­کسی می­رسد... و من می­روم تا کبودِ حقارت!

 

آی دیّارانِ دیارِ بی­کسی! دستم بگیرید. دست­هام باز می­لرزد...

کجایی مسعود؟ چرا مرا در آغوش نمی­کشی؟ فقط چون چاقم؟ تو که آر پی چی می­زنی... نکند از من بدت می­آید؟ من که کودکی کوچکم. چه در من می­بینی؟ چرا عکست به من نمی­خندد؟ چرا حجله­ات را باد می­برد؟

 

وللهِ العلیِّ العظیم که سنگ می­شوم اگر دست بر سرم نکشی و می­شکنم سرِ هر آن­که را که سر می­خورد! بعد از این فتنه به پا خواهم کرد!

 

***

پی­نوشت: بختیاری­ها ـ مردانِ بی­ادّعای کوچ­پیشه ـ بر مسیرِ بقعه­هایِ فرزندانِ پیغمبر، نذرِ چیدنِ سه­سنگِ بر هم ایستاده می­کنند تا مُراد یابند: من چنین یافته­ام!

*-*-*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:2  توسط طاها  | 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

دهم مهر 1386

«چه حالتی­ست سخن پیچ­پیچ می­گویم

 هزار گفتنی­ام هست و هیچ می­گویم

 

 چه بیمِ فهمِ کس و درکِ ناکس است مرا

 کویر عین کویر است، این بس است مرا

 

 من از کویر می­آیم، کویر خاموشی است

 کویر از همه جز عاشقی فراموشی است...»

ــ «رجعت سرخ ستاره» / علی معلّم دامغانی

***

*-*-*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:44  توسط طاها  | 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

دهم مهر 1386

«این روزها که می­گذرد

                                     شادم

 این روزها که می­گذرد

                                     شادم

                                          که می­گذرد

                                                         این روزها

                         شادم

                                     که می­گذرد...»

ــ «تلقین» / دکتر قیصر امین­پور

 

*-*-*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:40  توسط طاها  | 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

هشتم مهر 1386
بزودی راه اندازی خواهد شد
*-*-*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:10  توسط طاها  | 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*