آهای سجاده صورتی
بی تو تاریک شبی باز از آن شهر گذشتم.به جان خودم.
یاد ایامی که در گلشن فغانی (فقان،نمی دونم)داشتیم.به جان خودم
من همه محوِ تماشای دو دستت.به جون جفتمون.
بد پائیزیِ.تموم نمی شه لا مصب .اندکی صبر سحر نزدیک است.به جانِ........
بی خیالش اینا رسم روزگارِ همشون کار خداست حکمتی داره
و در پایان لازم به ذکر است که:
ملامت گویِ عاشق را چه گوید مردمِ دانا** که حالِ غرقه در دریا نداند خفته در ساحل
